ناصر خسرو

35

گشايش و رهايش ( فارسى )

است ؛ و اين دست‌افزار او كه ستارگانند اندر هيولاى چهارگانه ، اين جنبش عظيم پيداست ، و ششم او را اين زمان گذرنده است كه مىگردد از پس يكديگر تا هفتم از او پديد آمده است آنچه همىبينيم در عالم از آرايش‌هاى گوناگون . و همچنان كه ما در صنعت درگر جسم او را و دست‌افزار او را و صنعت كه به حاصل مىآيد مىبينيم و نفس درگر كه صانع اوست ناپيداست تا مر اين فلك كه نفس كل را به جاى جسم است ، و طبايع را كه به جاى هيولا است مىبينيم [ 23 ] و نفس كل ناپيداست از چشم . و چون نفس درگر از جسم جدا شود جسم از كار بماند همىدانيم كه اگر نفس كل دست از اين جنبش و دست‌افزار بدارد از اين چيزها هيچ صنعت نيايد بلكه پراكنده شود چنان كه جسم درگر پراكنده شود . پس جدا شدن نفس از جسم باطل شدن صنعت همىشناسيم و همىدانيم كه نفس كل از عقل صانع است كه صانع همين عقل است كه اگر يارى عقل از او بازماند صنعت‌ها همه ضايع ماند بر مثال نفس درگر . پس هر چه در جزو عالم يافته شود در كل عالم هم همان حكم درست آيد ، و مردم جزوى است از اجزاى عالم ، چون جسم او را به نفس برپاى و كاركن ديديم دانستيم كه جسم اين عالم به نفس خويش برپاى و كاركن است ، و چون نفس مردم كه صانع او است به حس نايافتنى است و جسم و دست‌افزار او به حسّ يافته است دانستيم كه آنچه ما در عالم همىبينيم و به حسّ آن را مىيابيم جسم و دست‌افزار است و هيولاى آن ، و صانع به حسّ يافتنى نيست . پس درست شد كه صانع عالم آن است كه به حسّ نايافتنى است و آنچه به حسّ يافتنى باشد جز جسم نباشد ، پس روشن گشت كه خداى تعالى جسم نيست ، اين برهان روشن است ، تأمل بايد كرد و ببايد شناخت ، تا برهى .